مسیر طلبه

خاطرات شهید ابوالفضل رفیعی

خاطراتی از فرمانده شهید ابوالفضل رفیعی

گیر افتادن نیروهای اطلاعات و روضه خواندن شهید رفیعی       

معمولاً بچه ­ها وقتی برای شناسایی به عمق خاک دشمن، نفوذ می­ کردند، بعد از شناسایی از همان مسیر برمی­ گشتند. یک بار وقتی بچه ­های به منطقه دشمن می­ روند گشتی­ های عراق مانع برگشت آنها می­ شوند. بچه­ ها در یک منطقه خشک و بی­ آب گیر می­ کنند و فقط می­ توانستند خودشان را از دید گشتیهای دشمن دور نگه دارند. با نیامدن آنها، ما ساعتها نگران حال بچه ها و امنیت عملیات بودیم. نهایتاً من به همراه شهید رفیعی به سمت بچه­ ها حرکت کردیم. وقتی رسیدیم دیدیم هر سه نفر بچه ­ها از فرط تشنگی بی حال روی زمین افتاده ­اند. شهید رفیعی قمقمة آب را برداشت و آب را قطره قطره به دهن بچه­ ها ریخت. در حالی­ که اینکار را انجام می ­داد گریه می کرد و روضة امام حسین (ع) برای ما می ­خواند.

علی قانعی

 

روضه حضرت عباس

هیچ یادم نمی ­رود. در یک جلسه ­ای که بحث مانور بود نشسته بودیم. آخر جلسه  که بچه ها می خواستند محل جلسه را ترک کنند،  آقای رفیعی رو به آنها کرد و گفت : شما چه جور سرباز امام زمان هستید ؟ چه جور سرباز ولایت هستید؟ آمدید مانور را طراحی کردید همین طوری می­ خواهید بلند شوید و بدون ذکر مصیبت، بدون ذکر ابوالفضل عباس (ع) بروید. همان جا نشست، یک روضه بسیار داغ و معنوی را برای بچه ها خواند.

نور علی شوشتری

 

دیدار با امام

در مدتى که ابوالفضل رفیعى مجروح شده بود موقعیتی فراهم شد که یک وقت خصوصى براى دیدار با حضرت امام نصیبمان شود، و توفیق این دیدار نیز نصیب من شد و من نیز همراه شهید ابوالفضل عازم تهران شدیم. جماران که رسیدیم خدمت حضرت امام رفتیم. درب را بر روى ما باز کردند. وقتى ما به حضور حضرت امام امت شرف یاب شدیم با چهره مصمم و مهربان امام مواجه شدیم که کلاه مشکى بر سر و پتویى هم روى پایشان انداخته بودند. پس از سلام و احوالپرسى، امام رو کردند به برادر رفیعى و با شوخى به او گفتند: “تو جوان رشیدى هستى، خدا امثال شما را براى اسلام و این نظام حفظ کند، من به وجود شما افتخار مى کنم.” 

محمدرضا دهقانی

 

سفارش شهید رفیعی در خصوص نامگذار فرزندان همرزمانش

بنده وحاج اکبر نجاتی در شب شهادت شهید رفیعی، موضوعی را از زبان او شنیدیم که برایمان بسیار عجیب بود. وی خطاب به ما گفت: بسیار دوست داشته­ ام، اسم فرزندم را الیاس بگذارم، ولی چون فرزند پسری نداشته ام {و به قول خودش} فردا نیز به شهادت خواهم رسید، هرکدام از شما زودتر صاحب فرزند پسر شدید، اسم فرزندتان را الیاس بگذارید.

ما هم به ابولفضل قول دادیم، که یقیناً به این سفارش عمل خواهیم کرد. شهید دقیقاً همانطور که خبرش را داده بود فردای آن روز در کنار رود فرات، بر اثر اصابت گلوله به سرش به شهادت رسید. بعد از شهادت شهید رفیعی بنده و حاج اکبر نجاتی، صاحب فرزند پسر شدیم و هر دو ما نام فرزندمان را الیاس گذاشتیم.

محمدباقر قالیباف

 

شجاعت و شهامت

در زمانی که شهید رفیعی مسئول گشت سپاه مشهد بود یک روز بچه ها درحوالی چهار راه مقدم به یک اتومبیل مشکوک شده و به آن دستور ایست می­ دهند که او نمی ­ایستد و بچه­ ها به هر طریق ممکن او رامتوقف می­ کنند. با توقف ماشین، فردی از اتومبیل پیاده شده ویک سیلی به یکی از بچه ­های بسیجی می­ زند و می­ گوید من نماینده مجلس هستم. بچه ها نیز به احترام اینکه او نماینده است به او چیزی نمی­ گویند ولی او را تعقیب می­ کنند و شماره اتومبیل او را به ابوالفضل رفیعی می­ دهند. شهید رفیعی می­ رود در همان منزلی که آن نماینده مهمان بوده در می ­زند و برخوردی متقابل با آن نماینده می­ کند و همان سیلی را به او می زند و می گوید شما هر کس که باشید حق ندارید یک بسیجی را کتک بزنی.

غلامحسین رضوانی

برای مشاهده خاطرات سایر شهدای روحانی کلیک کنید

برچسب